خرید بک لینک

چند شب پیش خواب می دیدم که خوابم! ناگهان بیدار شدم و از خودم پرسیدم:« پدر کجاست »؟! سراسیمه توی اتاق این طرف و آن طرف دویدم در همان حال بین خواب و بیداری! از خودم پرسیدم :« یعنی کجا رفته »؟! صدایش زدم. کمی هوشیارتر که شدم، دیدم به جای دیوار روبه رو، یک شیشه است. رفتم پشت شیشه. خودم را چسباندم به شیشه و با دقّت نگاه کردم. آن سوی اتاق در جهت معکوس تختِ اتاقم، تختی بود و پدراحتِ راحت خوابیده بود. وسایل آن اتاق، مثل وسایل اتاقم بود، امّا در جهت عکس آنها چیده شده بود...فقط یک شیشه ی شفّاف و بزرگ فاصله ی من و پدر بود. آن قدر هم راحت خوابیده بود که فقط دلم می خواست تماشایش کنم.

صبح فکر کردم به خودم...به پدر که سال هاست رفته...به شیشه...به اتاقم...به اتاق معکوس...فاصله ی ما تا رفتگانمان...تا پدر و پدرانمان همان یک شیشه است که خیلی هایمان نمی بینمش. مرگ شفّاف است...دیوارنازک اتاق زندگی است؛ آن قدر شفّاف و نازک که نمی بینیمش...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۱۳ساعت توسط فاطمه محسن زاده| |

برچسب: رؤیا, نویسنده: کامیار اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 12:08

صفحه بندی