خرید بک لینک
صدایشان را می شنوم، امّا تصویرشان را ندارم. دختربچّه ی همسایه است...کلاس اول را تمام کرده.

ـ آهای زنبورا! صدای منو می شنوید؟ می شه اجازه بدید ما چند دونه انجیر بکنیم؟

این همان درخت انجیر باغچه ای کوچک است که برادرش عاشقش است، چون دیده ام درخت را بغل می کند و حتّی قبل از آنکه میوه هایش برسند، می آید زیر سایه اش می ایستد و با آن حرف می زند:« تو خیلی قشنگی! دوستت دارم! کی میوه هات می رسند؟ » یک بار هم چند تا از بچّه های کوچولوی مهمانشان را آورده بود پای درخت و با شور و شوقی که در صدایش موج می زد، درخت را به آنها معرّفی می کرد!

درخت انجیر امسال خوشحال است...عاشق! خوشحال که یکی با حسّی ناب و کودکانه می آید بغلش می کند، حتّی قبل از آنکه میوه هایش برسند...که یکی با او حرف می زند و از سر انتظاری دلچسب می پرسد:« میوه هایت کی می رسند؟»...که یکی هست که با افتخار و شور و شوق معرّفی اش می کند به دیگران!....آن قدر پربار شده است که باور نمی کنی! من خالی خالی ام. جا مانده در لحن و صدایی که:« تو خیلی قشنگی!» در دو مشت آبی که ریختی پای بوته ی کوچک بیجان انجیر و گفتی:« طفلکی! گناه داره! داره می میره!» نیستی ببینی چه قدی کشیده است آن بوته ی نحیف...نیستی ببینی چه عاشق شده است. یادم باشد همسایه ها که رفتند، بروم یواشکی درخت انجیر را بغل کنم. بگویم:« خدا هم به اسمت سوگند خورده است.» بگویم:« تو خیلی قشنگی! دوستت دارم! کی میوه هایت می رسند؟» و بعد دو مشتم را پر از آب کنم، بریزم به پایش و بگویم:«زنده باشی الهی تا روزی که من چشم باز می کنم و از پشت شیشه های اتاق، تمام فصل ها می بینمت...» و آرزو کنم فصلش برسد که برسی دیگر...

یادداشت
( فاطمه محسن زاده ) @shahrzadekavir

برچسب: نویسنده: کامیار اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:49

صفحه بندی